|
سلام سلامی که با نگاهی بی صدا و پر زٍ دلتنگيست توانم ناتوان گشــت ز دوريت جانم پريشان گشت ز دوريت آهم هراسان گشـت ز دوريت اشكم جاري گشــت ز دوريت . مـاه من بيــا كـه من شبم, تاريكـم ز دوريـت واژه هايم قدرت ماندن نداشت و ذهنم تاب بيان کردن .براي رهايي به دنياي نوشتن پناه آوردم و چشم هايم را به روي همه چيز بستم و من ماندم وحصار تنهايي هيچ کس راز دل خسته ام را ندانست . هيچ کس از پشت پنجره سکوت ، چشم هاي اشکبارم را نديد و بر دل تسکين نداد . چه لحظه ها که در حالت غريب تنهايي جز سکوت هيچ نبود و من بودم و دل بودو خداي دل. چنان دل کندم از دنيا که شکلم شکل تنهائ است ببين مرگ مرا در خويش که مرگ من تماشائي است از همه دوستانی که به وبلاگ من سر زدی یا اینکه سر میزنید ممنونم . بعد هم میخواستم از دوست خوبم که این وبلاگ و ساخت و به من یاد داد که برای اولین بار بتونم چنین وبلاگی بسازم ممنونم و امیدوارم که روح برادرم هم در آرامش به سر ببره.برای همه شما دوستان خوبم آرزوی موفقیت و سر بلندی دارم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 1:29 توسط ساعـــده |
|
نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد ... نميخواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ... ولي بسيار مشتاقم ... كه از خاك گلويم سوتكي سازد ... گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش ... تا كه پي در پي دم گرم خويش را بر گلويم سخت بفشارد .... و سراب خفتگان خفته را آشفته تر سازد ... تا بدين سان بشكند دائم سكوت مرگبارم را ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 1:5 توسط ساعـــده |
|
|
دلا شب ها نمي نالي به زاري سر راحت به بالين مي گذاري تو صاحب درد بودي ناله سر كن خبر از درد بيدردي نداري بنال اي دل كه رنجت شادماني است بمير اي دل كه مرگت زندگاني است مياد آندم كه چنگ نغمه سازت ز دردي بر نيانگيزد نوايي مياد آندم كه عود تار و پودت نسوزد در هواي آشنايي دلي خواهم كه از او درد خيزد بسوزد عشق ورزد اشك ريزد به فريادي سكوت جانگزا را بهم زن در دل شب هاي و هو كن و گر ياري فريادت نمانده است چو مينا گريه پنهان در گلو كن صفاي خاطر دل ها ز درد است دل بي درد همچون گور سرد است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 0:57 توسط ساعـــده |
|
|
اي بسا من گفتم ام با خود
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره خندید یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 0:52 توسط ساعـــده |
|
در غروبي دور |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 1:27 توسط ساعـــده |
|
|
آخر اي دوست نخواهي پرسيد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 0:52 توسط ساعـــده |
|
دل از سنگ بايد كه از درد عشق |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 0:29 توسط ساعـــده |
|
بعد از آن ديوانگي ها ‚ اي دريغ هر دم از آيينه مي پرسم ملول |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 0:16 توسط ساعـــده |
|
ستاره گم شد و خورشيد سر زد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 23:58 توسط ساعـــده |
|
از تو ميپرسم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 23:49 توسط ساعـــده |
|
|
تو می خواستی پر بگیری پر پروازتو بستن با شکستن تو انگار دل آواز و شکستن
مرا فریادها در سینه خفته میان هر تپش حرفی نهفته جنوبی مرد خاکستر نشین را شرر در زیر خاکستر نهفته نگاهم سرد شد، دیدید-دیدید تکیدو زرد شد، دیدید-دیدید طلوع صبح بخش چشم هایم غروب درد شد، دیدید-دیدید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 23:46 توسط ساعـــده |
|
|
تو به من خنديدی
باغبان از پی من تند دويد و تو رفتی و هنوز و من انديشه کنان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 1:46 توسط ساعـــده |
|
سرود عمرچه کوتاه است...
به انتظار نشستم اما دری گشوده نشود گفتم: چاره ای نیست امشب که ماه به عریانی این دل وامانده بیاید انچنان خواهم گریست که ماهیان عاشق هم گیسوان پریش خویش به رویاهایم گره بزنند
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 1:13 توسط ساعـــده |
|
|
پرستوکـــــوچ کرد و بی بــــهارم زمستـــــــان و دل اندوهبــــارم بدان تاازســـــفر برگردی ای دوست تمام لحــــــظه ها رو می شمارم
وقتي در تنهاي خودم قدم مي زنم کردم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 0:34 توسط ساعـــده |
|
تو گاهی در خيال من |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 0:25 توسط ساعـــده |
|
|
به من بـــــگو با کدامین ابر می باری تا چشمانم را بدرقه ی راهت کنم
وقتی که تبر غریو آن کاج شکست بر شانه ی مرگ دار حلاج شکست آن روز غروب ،باور ساحل دید
در سوگ شفق غروب امواج شکست
*** به که گويم غم اين قصه ويراني خويش...غم شبهاي سکوت و دل باراني
خويش... گله از هيچ ندارم نکنم شکوه ازو... که شدم بنده پا بسته و
سودايي خويش... به کدامين گنه اينگونه مجازات شدم ...همه دم نالم و
سوزم ز پشيماني خويش... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 0:13 توسط ساعـــده |
|
به چه مانند کنم موی پریشان ترا؟ به دل تیره ی شب؟ به یکی هاله ی دود؟ یا به یک ابر سیاه... که پریشان شده وریخته بر چهره ی ماه؟ به نوازشگر جان؟ یا به لطفی که نهد گرم نوازی در سیم؟ یا بدان شعله ی شمعی که بلرزد ز نسیم؟ به چه مانند کنم حالت چشمان ترا؟ به یکی نغمه ی جادویی از پنجه ی گرم؟ به یکی اختر رخشنده به دامان سپهر؟ یا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب؟ به غزلهای نوازشگر حافظ در شب؟ یا به سر مستی طغیانگر دوران شباب؟ به چه مانند کنم سرخی لبهای ترا؟ به یکی لاله ی شاداب که بنشسته بکوه؟ به شرابی که نمایان بود از جام بلور؟ به صفای گل سرخی که بخندد در باغ؟ به شقایق که بود جلوه گر بزم چمن؟ یا به یاقوت درخشانی در نور چراغ؟ به چه مانند کنم خلوت آغوش ترا؟ به یکی بستر گل؟ به پرستشگه عشق؟ یا به خلوتگه جانها که غم از یاد ببرد؟ به نفسهای بهار؟ یا به یک خرمن یاس... که شمیم خوش آنرا همه جا باد ببرد؟ به چه مانند کنم؟ من نمی دانم... به نگاهی تو بگو به چه مانند کنم؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 23:58 توسط ساعـــده |
|
|
رفتی و از رفتن تو قلب آینه شکسته کوچه ها در خلوت شب . پنجره ها همه بسته. آسمان خاکستری رنگ بغض باران درنگاهش . خنجری در سینه دارد توده ی ابرسیاهش
من از يارانه عاشق مي نويسم نه ازباران نه از شبنم نه از گل من از داغ دل شقايق مي نويسم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 9:37 توسط ساعـــده |
|
اي مرغ آفتاب! زنداني ديار شب جاودانيم |